سلام یک سال هم تموم شد چیکارا  کردید کجاها رفتید خوش گذشت.به من که اصلاْ خوش نگذشت می دونی چیرا نتونستم برای یکسال دیگه خودم رو بیمه کنم نتونستم برم پیش عاشقان خدا نتوتنستم به مردان خدا سر بزنم. وقتی عکسهای سالهای قبل رو نگاه می کردم دلم می گرفت خوش به حال اونایی که رفتند فکه رفتند طلائیه رفتند شلمچه رفتند چادر آقا مهدی همون آقا مهدی که فقط  اسمش رو شنیدیم خودش رو از نزدیک ندیدیم فقط شنیدیم باکری یک سردار بود(شنیدن کی بود مانند دیدن)  .خوش به حال اونایی که امسال رفتند جنوب خوش بحال کسایی که دوباره طعم عشق رو دوباره چشیدند. می دونی چقدر لذت داره بری بشینی تو خاکها بری به سجده رو کدوم خاک وای همون خاکی که تمام پوست و استخوان و خون  شهدا با اون یکی شدند. نمی دونی چه حالی داره وقتی راوی شروع می کنه وقتی کنار اروند از شهدایی می گه که سرشون رو فرو کردند تو آب تا از صدای زخمیشون عملیات لو نره. به نظرت اونا چی دیده بودند اینطوری عاشقانه پرواز می کردند ما چی سالی یک بار آرزو داریم چند روزی بریم به مناطق عملیاتی تا روحی تازه کنیم تا دوباره پاک بشیم تا دوباره شهدا رو واسطه قرار دهیم پیش خدا که گناهای ما رو ببخشه. راستی قضیه اون قواص رو شنیدی که وقت شهادت به حالت سجده قرار گرفته بود وقتی بچه ها از خط برمیگردند متوجه می شند که یکی از برادران سرش رو  گذاشته سجده یکی از قواص ها سرش رو بلند می کنه.وقتی بلندش می کنند می بینند شهید داوود محمدی است.شهید شهید شهید شهید وای که چقدر این کلمه زیباست هر چقدر بگی باز خسته نمیشی  به خدا هرکس از شهدا قافل بشود گمراه شده است این شهدا هستند که نمی گذارند ما تنها بمانیم. یه سوال ازت می پرسم چند سال از جنگ می گذره تا حالا فکر نکردی چر ا هنوز که هنوزه باز گاهی اوقات چند شهید رو پیدا می کنند من بگم چون اونا می بینند ما گمراه میشیم هر چند یکبار یک شیدگمنام مامور میشه تا استخوناش پیدا بشه بلکه باز مردم شهر به خودشون بیایند تا از گمراهی و هلاکت رهایی یابند. چند سال پیش چندتا شهید آوردند تو یکی از خیابانهای شهر نمایشگاهی بود که شهدا را هم اونجا آورده بودند پدر یکی از شدا اومد اونجا بچها همه موندند چیکار کنند فکر میکردند الآن پدر اون شهید ناله میکشه فریا میزنه ولی ولی....

می دونید وقتی پدر شهید رسید گفت یک ترازو بیارید وقتی  ترازو رو آوردند استخون های پسرش رو بیرون آورد که مثل اینکه به یک پارچه پیچیده بودنش استخون ها رو گذاشت رو ترازو و  وزن کرد بعد همه استخون های دلبندش رو برداشت رو به آسمان گفت خدایا روزی که به دنیا اومد وزنش اینقدر بود حالا شهید شده باز وزنش وزن سال تولده این قربانی را از من بپذیر اینا رو گفت و رفت ما موندیم و یک دل شکسته.  

التماس دعا