نظام های موجود دنیا
اصول اساسی مکاتب
قبل از این که وارد این بحث بشوم می خواهم بگویم که هر مکتبی در دنیا دارای سه وجهه ،دارای سه اساس است.یکی اساس فلسفی است،دوم اساس اقتصادی و سوم اساس سیاسی و حکومتی.آن نظام و آن ایدئولوژی که دارای این سه اساس نباشد ناقص است.می گوییم یک ایدئولوژی کامل است که لااقل در این سه اساس دارای رأی و نظر بوده و بتواند جوابگوی این احتیاجات باشد.بنابراین یک مکتب،یک ایدئولوژی دارای یک زیربنای فلسفی خواهد بود و ثانیا دارای زیربنای سیاسی یا حکومتی.یادم هست در آمریکا یکی از دوستان خیلی مارکسیسم و دو آتشه ما به من ایراد می گرفت و می گفت که شما چرا برای حضرت محمد(ص)احترام قائل هستید؟اعتراض داشت!من از او پرسیدم که تو به مارکس چرا اینقدر اعتقاد داری؟ناعوذ بالله نمی خواهم مقارنه بکنم ولی در نظر او مارکس خیلی بالاتر بود.گفتم برای مارکس چرا اینقدر احترام قائلی؟گفت برای این که مارکس دارای ایدئولوژی است،مارکس کسی است که ایدئولوژی آورده است.از او پرسیدم خوب ایدئولوژی یعنی چه؟و چه وقتی می گوییم که شخصی یک ایدئولوژی در دنیا مطرح کرده است؟خلاصه بحثی که در آنجا مطرح بود که یک ایدئولوژی را وقتی کامل می گوییم که لااقل دارای زیربنای فلسفی و زیربنای اقتصادی و زیربنای سیاسی باشد.به او گفتیم خیلی خوب مارکس چنین ایدئولوژی را بیان کرده و یک زیربنای این چنین را نیز ارائه داده است،بعد برای او روشن کردم که رسالت ما هو از نظر زیربنای فلسفی دارای یک دید فلسفی است که به مراتب از فلسفه مارکسیسم آنها برتر و تواناتر است،و از نظر اقتصادی هم مکتب ما دارای یک مکتب اقتصادی است و از نظر سیاسی و حکومتی هم ایدئولوژی ما دارای یک نظام سیاسی حکومتی است.بنابر این اگر بخواهیم بر اساس ایدئولوژی بحث کنیم اسلام هم یک ایدئولوژی است،و ایدئولوژی کامل.اگر کسی بخواهد فقطبه صِرف این که مارکسیسم یک ایدئولوژی است،پس باید آن ایدئولوژی را احترام کرد،اسلام هم دارای یک ایدئولوژی کاملی است و باید مورد احترام قرار بگیرد.او پذیرفت و خود مسئله و خود طرح،داستان دیگری است.به هر حال در روند این تعریف می خواهم بگویم که ایدئولوژی لااقل از سه دیدگاه فلسفی و اقتصادی و سیاسی باید مورد نظر قرار بگیرد و آن ایدئولوژی برتر است که از این سه دیدگاه برتر باشد.باز به عنوان مقدمه می خواهم بگویم که وقتی درباره یک نظام سیاسی یا اقتصادی بحث می کنیم،هیچگاه نمی توان قسمتی از مسئله فلسفی را بطور مطلق،بطور جداگانه،بطور منفرد در نظر گرفت و قضاوت کرد .باید همه مجموعه و همه سیستم را در نظر گرفت و همه را با هم مورد مطالعه قرار داد.به عنوان مثال می خواهم بگویم که بعضی از قوانین(مثلا جزا)در فقه اسلامی را اگر از داخل نظام و مجموعه اسلامی بیرون بکشند و در یک نظام دیگری بخواهند پیاده بکنند،خیلی عجیب خواهد بود،غیرقابل قبول خواهد بود.یا بعضی از قوانین را فرض کنید اقتصادی و مثلا ربا را اگر بخواهید در یک نظام دیگری پیاده کنند غیر معقول خواهد بود.بنابراین هنگامی که درباره یک مطلب سیاسی و اقتصادی بحث می کنیم،باید آن را در داخل مجموعه کامل خود در نظر گرفت وگرنه مطالعه آن بطور جدا و منفرد کار خطائی خواهد بود.پس هنگامی که ایدئولوژی اسلامی را بحث می کنیم،بخصوص وقتی که درباره اقتصاد وارد بحث می شویم بر مبنای فلسفه خداپرستی و توحید خواهد بود.یعنی اقتصاد اسلامی را اگر کسی بخواهد در نظامهای دیگر پیاده کند،مسلما به نتیجه نخواهد رسید.همچنین حکومت اسلامی را.با این مقدمه وارد بحث می شویم و می خواهم بحث را بدین ترتیب برای شما بیان کنم که از نظر ایدئولوژی سه نظام زیر را در نظرمی گیریم،که این سه نظام در حال حاضر در دنیای ما سیطره دارند.
نظام های موجود دنیا
یکی نظام شرقی یا کمونیزم است که در روسیه شوروی و چین و در کشورهای وابسته به آنها جریان دارد.دیگری نظام سرمایه داری در غرب است،که خود نیز نیمی از دنیا را زیر سیطره خود گرفته است.و مکتب دیگری که ما به آن معتقد هستیم اسلام است،که می خواهیم بگوییم مکتب واسطه است.هنگامی که درباره ایدئولوژی بحث می کنیم همانطور که گفتم باید دیدگاه فلسفی را در نظر گرفت،به عنوان زیربنای فلسفی می خواهیم بفهمیم که این سه مکتب چه موضعی دارند و درباره مسائل و مشکلات مختلف زندگی چه رأیی و چه نظری می دهند.
مکتب کمونیزم
اولین و بزرگترین مسئله ای که این سیستم ها بر روی آن بنا می شوند مسئله خداست.از نظر زیربنای فلسفی کمونیسم معتقد به مکتب مادی است«مکتب اصالت ماده»،اصالت ماده به این معنی است که در این دنیا فقط و فقط ماده وجود دارد ولاغیر.یعنی در این دنیا چیزی جز ماده وجود ندارد،که این را ما می گوئیم مکتب مادی یا ماتریالیزم.
مکتب مادی یا ماتریالیزم یعنی مکتبی که به اصالت ماده معتقد است.اصالت ماده ،یعنی ماده در دنیا اصیل است و بس،یعنی حقیقتی برای این ماده وجود ندارد.یعنی نه روح،نه خدا،نه ماوراء الطبیعه و هیچ چیز دیگری نیست،هر چه هست فقط همین ماده هست و بس.
همانطور که برای شما شرح دادم کمونیزم و مارکسیسم معتقد به سوسیالیزم علمی هستند.معتقد هستند که علمی فکر می کنند و من برای شما نشان دادم که این حرف مارکسیستها که در این دنیا ماده وجود دارد ولاغیر،حرفی است غیر علمی.زیرا قسمت اول که فقط ماده وجود دارد در تجارب فیزیکی و شیمیایی طبیعت می توانیم ماده را پیدا کنیم ولی آنجا که«لاغیر»را می گوید،مسئله ایست که علم به آن نرسیده است و علم قادر نیست که چنین بیانی را بکند.اصلا علم هدفش این صلبیات نیست،علم فقط از چیزهایی صحبت می کند که به آن رسیده است.آنرا اثباتا می تواند اثبات کند به چیزی که هنوز نرسیده است و نفهمیده است دخالت نمی کند.بنابراین هنگامی که مکتب مادی می گوید در این دنیا ماده وجود دارداین قسمت صحیح است،اما آنجا که می گوید«لاغیر»این صحیح نیست.این یک مکتب فلسفی است،از علم بیرون آمده و وارد دنیای فلسفه شده است.
همچنان که برای شما بیان کردم بر اساس تعریفی که برتراند راسل از علم و فلسفه می کند،او علم را از صفر شروع می کند و بالا می آید.یعنی شناخت آدمی،علم آدمی به این دنیا و به این وجود از صفر شروع می شود و به بالا می آیدتا به یک نقطه ای می رسد که در این نقطه دنیای علم متوقف می شود،تا اینجا را می گوییم دنیای علم.در این دنیای علم همه انسانها با هم مشترک هستند.یعنی یک کمونیست و یک کاپیتالیست و یک مسلمان یک جور فکر می کنند.هنگامی که درباره اکسیژن یا هیدروژن بحث می کنند،هر سه مکتب دارای یک عقیده هستند،زیرا مکتب علمی است و شما می توانید با تجزیه و تحلیل علمی در هر لابراتواری آنرا اثبات کنید.هنگامی که می گوییم مسئله علمی است که بتوان این مسئله را در هر زمانی،در هر مکانی،در هر لابراتواری و بوسیله هر انسانی تجزیه کرد،آنگاه می گوییم که این مسئله یک مسئله علمی است.مثلا مسئله اکسیژن یا هیدروژن را در هر زمانی و در هر مملکتی و بوسیله هر دانشمندی می توان نتیجه گرفت و به همان نتایج رسید.در حالی که بعضی از چیزها هست که همگان نمی توانند تجربه کنند.مسائل معنوی و اشراقی را که برای شما بیان کردم مسائلی نیست که هر کسی بتواند آن را تجربه کند،یا هر کسی اگر یکبار تجربه کرد بار دوم و بار سوم هم قادر باشد که عین آن را انجام بدهد.چون این مسئله ای است که با حالت روحی انسان رابطه دارد.حتی کسانی که در تله پاتی و در توانایی روحی قدرتی دارند و قوی هستند،گاهگاهی می شود که می توانند این ارتباط را برقرار کنند،و گاهگاهی هم نمی توانند.یکی از کسانی که دارای قدرت بسیار توانای روحی بود.(این را به عنوان مثال ذکر می کنم که روشن بشود)کسی بود که دوربین را در مقابل خود قرار می داد و به دوربین خیره می شد و افکار او در روی فیلم دوربین نقش می بست،فیلم را ظاهر می کردند و می دیدند هر چه را که فکر کرده در روی فیلم دوربین منعکس شده است.مثلا این دوربین را می گرفت و یک ماشین در ذهن خودش مجسم می کرد و بنابراین عکس ماشین روی فیلم منعکس می شد.بالاتر از همه وقتی بود که آمریکائی ها می خواستند که شکل آن راکت روسی را که در سال 1963 روسها ساخته بودند بدانند که چگونه است و به این مرد فشار می آوردند که تو بیا و این راکت را برای ما شرح بده و او در عالم تصور یا تله پاتی فرو می رود و در دوربین خیره می شود و ذهنیاتش وقتی در دوربین عکاسی منعکس می شود و آن را چاپ می کنند شکل راکت را می بینند،و بعد از سالها که روسها خودشان شکل راکت را منتشر می کنند می بینند که این راکت با همان راکتی که آن مرد در سالها قبل از روی ذهن خودش و تله پاتی توانسته است بدست بیاورد یکسان است.بنابراین کسانی هستند که دارای این قدرت هستند،ولی این همیشگی نیست.این آدم گاهی قادر بود که این عمل را انجام بدهد و اوقات دیگری قادر نبود.این بستگی به شرایط روحی انسان دارد.بنابراین می گوییم این جزو علم به حساب نمی آید،این پاراسایکولوژی است،ورای علم روانشناسی است.ولی در مورد علم ،مثل اکسیژن و هیدروژن مسئله ای است که از صفر تا این نقطه که علم آدمها به آن رسیده است همه متفق القول هستندو از این نقطه به بعد اختلاف شروع می شود.از این قسمت به بالا دنیای فلسفه می شود،که در این دنیای فلسفه هر کسی بر اثر ذهنیات خود یک راهی و یک طریقی را انتخاب می کند و بنابراین راههای گوناگون بوجود می آید و در این راههای گوناگون است که یکی مدعی می شود که در این دنیا ماده وجود دارد ولاغیر.این یک تئوری است،یک نظریه است که این نظریه یک نظریه فلسفی است که علم به آن نرسیده است و به هیچوجه قادر نیست که به آن برسد.این انسان مادی و مارکسیسم وارد دنیای فلسفه شده است و در عالم فلسفه برای خود به عنوان زیربنای فکری خود پذیرفته است که فقط مادی است و ورای آن چیزی وجود ندارد در حالی که دیگری می آید و یک راه جدیدی انتخاب می کند و شخص سوم هم راه سومی را.
بنابراین می بینیم که هنگامی که یک مارکسیسم می آید و مدعی می شود که در این دنیا ماده وجود دارد ولاغیر،نشان می دهد که بیان این مارکسیسم علمی نیست،بلکه بیان فلسفی است.زیرا علم هیچگاه نمی گوید ولاغیر.آنجایی که می گوید لاغیر یعنی یک بیان فلسفی کرده است.از نظر علمی همانقدر خارج از علم است که کس دیگری بیاید و معتقد به ذهن باشد و ماده را رد کند.بنابر این مکتب کمونیزم یا مارکسیزم یا مکتب ماتریالیزم زیربنای فلسفی آنها بر ماده است و اصالت ماده و نفی آنچه ورای ماده است.
مکتب کاپیتالیسم
در دنیای کاپیتالیزم معتقد به اصالت ذهن هستند،که ذهن در لغت فرانسه«ایده»نامیده می شود،بنابراین مکتبی بوجود می آید که این مکتب را «ایده آلیسم»نامگذاری می کنند.برای شما شرح می دهم که منظور از این ایده آلیسم چیست.در مقابل مکتب مادی که معتقد است که این دنیا را ماده پر کرده است ولاغیر،در نقطه مقابل دیگری می آید و می گوید اصلا این ماده را من قبول ندارم،دنیایی وجود ندارد،چیزی نیست جز ذهن من،جز فکر من،جز ایده ای که در مخیله من می گذرد و بس.این ذهن من است،ایده من است،که این اشیاء را در دنیا تصور می کند.این اشیا بخودی خود چیزهای ظاهری هستند و حقیقی نیستند.آن داستان معروف افلاطون که می گوید این دنیا سایه هایی هستند از حقیقت مثل یک کاروانی که از مقابل نوری می گذرد و سایه این کاروان بر روی دیواری منعکس می شود و ما این سایه ها را می بینیم.این سایه ها همه ذهنی هستند،هیچ کدام حقیقتی ندارند.افلاطون معتقد است که این حقایق در دنیای دیگری دارای مُثُل هستند،دارای حقایقی هستند که آنها را مُثُل می گویند.ولی در این دنیای مادی ما،فقط سایه هایی از این مُثُل منعکس می شود و ما آنرا می بینیم.بنابراین اینها هیچکدام حقیقتی ندارند.در رابطه همین موضوع مثالی که وجود دارد و قبلا گفته شده است که همین ایده آلیسها که فیلسوفهای بزرگی دارند که بین آنها هیوم،برکلی،کانت از همه معروفترند و اینها فلاسفه بزرگ این مکتب ایده آلیسم بشمار می روند که در چند قرن پیش در اروپا و در آلمان و انگلستان قدرتی داشتند و معتقد بودند که این دنیا هیچ چیز نیست جز تصورات ذهن من.مثال نور را زدیم که نور در طبیعت چیزی نیست جز امواجی که از این نور به چشم من می آید و این چشم من هست که یکی را قرمز و دیگری را زرد می بیند.تنها چیزی که بین دو نور مختلف است فرکانس آنها است،طول موج آنها است،ولی این چشم من هست که این طول موجهای مختلف را به الوان مختلف می بیند.بنابراین اگر من نباشم در این دنیا نوری نیست.اگر چشم من نباشد نوری را تشخیص نخواهد داد.نور حقیقتی ندارد،این چشم من است که به نور واقعیت می دهد.همچنین حرارت را مثال می زنیم یا خیلی از چیزهای دیگر را که این فلاسفه ذکر می کنند.بنابراین این گروه معتقدند که در این دنیا آنچه اصالت دارد ذهن یا ایده است،بنابراین مکتب آنها را«ایده آلیسم»می گویند و فلاسفه بزرگی هم طرفدار آنها هستند.می بینیم که در دنیای ما از نظر زیربنای فلسفی دو طرز تفکر مختلف وجود دارد،که یکی ماتریالیسم است،یعنی اصالت ماده،و دیگری ایده آلیسم یا اصالت ذهن،ایده.
موضوعی را که من اینجا تشریح می کنم از این جهت اهمیت بسزایی دارد که مارکسیستها مثل همیشه می گویند در طبیعت فقط دو نظام هست:یا ماتریالیسم یا ایده آلیسم.اگر کسی ماتریالیست نباشد باید ایده آلیست باشد،و بعد می آیند مکتب ایده آلیسم را به لجن می کشند،فحش می دهند،می کوبند و می کوبند و مسخره می کنند.واقعا رد کردن این مکتب از نظر علمی کار بسیار سختی است،کار ساده ای نیست چون ما در دنیای فلسفه نمی توانیم به طریق علمی چیزی را اثبات یا نفی بکنیم.ولی آنها با سیستمهای خودشان می آیند و بشدت می کوبند،کتابهایی که یادم هست از بچگی می خواندیم یکی از جورج پولیتسر که یکی از بزرگترین و معروفترین کتابهای مارکسیستی است که در فرانسه تدریس می کردند،حزب توده هم در ایران تدریس می کرد،و هنوز هم تدریس می کنند و متأسفم بگویم با هزار تأسف(این تأکید را از این نظر می گویم)که مجاهدین خلق نیز هنگامی که کتاب شناخت خودشان را می نویسند عین تفکرات همان جورج پولیتسر را که درباره ماتریالیسم و ایده آلسم داشته آنها هم تکرار می کنند (1)،آنها هم به این اشتباه می افتند و دنیا را از این دیدگاه می بینند و این بزرگترین خطای فلسفی است که آنها مرتکب می شوند.هم اکنون شاهد هستید که امام امت هم آنها را ترد می کند.یکی دو جای دیگر هم گفته ام هنگامی که خود من در لبنان بودم در سال 1971 در همان روزهای اولین مجاهدین،قبل از این که کتاب شناخت را منتشر کنند این کتاب را به من دادند،ما در لبنان خواندیم این اعتراضات را به آنها وارد کردیم که این برداشت شما از فلسفه یک برداشت مارکسیستی است و با حقیقتی که ما به آنها معتقد هستیم اختلاف کلی دارد،بنابراین نمی پذیریم.کسی که مسئول بود و این کتاب را آورده بود قانع شد،نتوانست جواب بدهد و رفت و یک متفکر بزرگ خودشان را آورد و او هم چند ساعتی بحث کرد و باز هم نتوانست جواب بگوید،و قانع شد.قانع شدند که این طرز تفکر اسلامی نیست و اگر بخواهند کتاب شناخت را بر این اساس انتشار بدهند بزرگترین ضربه فلسفی را به خودشان وارد کرده اند.اما متأسفانه دیدیم که بعدا همان کتاب را با همان اسلوب منتشر کردند و جاروجنجالی در دنیا به پا شد.حتی سعی می کردند با امام امت هم تماس بگیرندو افکار فلسفی خودشان را بر او بقبولانند.و او هم کسی بود که در همان لحظات اول با برخورد با این نوع برداشت غلط از فلسفه به خوبی درک کرد که اینها برداشت اسلامی ندارند و متأسفانه دچار همان تقسیم بندی مارکسیست ها شده اند.به همین علت است که ما این موضوع را بیش از حد در اینجا تأکید می کنیم که یک طرف ماتریالیسم وجود دارد و یک طرف ایده آلیسم ولی ما نه ماتریالیسم هستیم و نه ایده آلیسم.و اگر مارکسیستها می خواهند همه خداپرستان دنیا را با ایده آلیستها بکوبند،یک شانتاژفلسفی است.برای این که هیچ وقت در هیچ زمانی مسلمانها و موحدین نیامده اند که خود را جزو ایده آلیستها به حساب بیاورند.درست است که لغت ایده آلیسم(از نظر کلی لغت)در ذهن مردم به صورت یک لغت روحی و معنوی جلوه می کند،ولی مفهوم فلسفی ایده آلیسم یعنی کسی که معتقد به ذهن است و ماده را نفی می کند.مسلما ما مسلمانها معتقد به این نیستیم،شناختی که ما بیان می کنیم با شناخت آنها متفاوت است و تمام این بحثی را که هم اکنون شروع کردم بحثی است در مبحث شناخت.ماتریالیستها در مکتب شناخت می گویند که ما قادر هستیم که این ماده را بشناسیم،معتقد به شناخت ایجابی هستند.یعنی ما این ماده را،این دنیا را،این قوانین را قادریم که بشناسیم.آنچه را که ما می شناسیم ساخته و پرداخته ذهن ماست،بنابراین همه ذهنی است.
مکتب اسلام
ما آنچه را که اسلام به آن معتقد است:ما معتقدیم که ماده وجود دارد،یعنی اعتقاد به وجود ماده مستقل از ذهن؛در اسلام ما معتقد هستیم که این ماده،این وجود مستقل از ذهن«من»هست،چه من باشم چه نباشم.ایده آلیستها می گویند که اگر ذهن من نباشد دنیا هم نیست،حقیقتی وجود ندارد.ما معتقد هستیم که این ماده مستقل از ذهن من وجود دارد.اما شناخت من از ماده ذهنی است.شناختی را که من از ماده دارم ذهنی است،این به چه معنی است؟به این معنی که این ماده وجود دارد،وجود این ماده مستقل از ذهن من است ولی آن چیزی را که از این ماده من می شناسم مربوط به ذهن من است،و این شناخت با طول زمان تغییر و تکامل پیدا می کند،هر روز کاملتر می شود.بنابراین چیز ثابتی نیست.مارکسیستها معتقد بودند که شناخت ما از این ماده عینی است،آننها معتقد به عینیت بودند،و اینها معتقد به ذهنیت(ابجکتیو و سوکجکتیو)(2).در حالی که ما معتقدیم این ماده وجود خارجی دارد،مستقل از ذهن من،ولی شناخت من از این ماده وابسته به ذهن،وابسته به علم و وابسته به وجود من است و هر چه علم من بالاتر رود شناخت من از این ماده کاملتر خواهد بود.یکی از نکات بسیار زیبایی که در اینجا مطرح می شود مسئله قوانین علم است،مسئله قوانین.قوانین عالم مثل قوانین جاذبه،مثل قانون نباتات،مثل قوانین مختلفی که در طبیعت وجود دارد.برای مثال من قانون جاذبه را عنوان می کنم،ما معتقدیم که این قانون جاذبه وجود دارد.چه من باشم چه من نباشم این قانون وجود دارد،اما شناخت من از این قانون جاذبه شناخت ذهنی است.بر اساس علم و فکر و ذهن قادر خواهم بود که این قانون را بشناسم.همچنانکه می دانید قرنها بود که کسی قانون جاذبه را نمی شناخت تا وقتی نیوتن آمد و نیوتن هنگامی که سیبی از درخت افتاد این قانون جاذبه را کشف کرد.همان قانون که نیرو بین دو ماده متناسب با جرم دو ماده تقسیم بر فاصله آنها به قوه دو خواهد بود.که اگر شما دو جسم داشته باشید که یکی ام و دیگری و فاصله آنها باشد نیرویی که آنها را جذب می کند مساوی با ضریبی است ضربدر دو جرم تقسیم بر مجذور فاصله این دو.این ساده ترین شکلی بود که نیوتن برای جاذبه دو جسم به دست آورد.
قرنها بود که این نیروی جاذبه را نمی شناختند،بعد نیوتن آمد به این صورت این قانون را شناخت.می بینیم که یک قرن می گذرد و انشتین می آید و انشتین از آنجا که با انحنای فضا و محیطهای دور رابطه داشت احساس می کند که این قانون کامل نیست،بنابراین قانون دیگری بوجود می آورد که با این قانون اختلاف دارد و خلاصه نسبیت انشتین در آن داخل می شود.این دوره ای است که آن را«دوره نسبیت»می گوییم.و باز مدتی می گذرد و فیزیکدانهای جدیدی پیش می آیند و می گویند که حتی قانون نسبیت انشتین کافی نیست.وارد ذره و اتم می شوند و دورانی است که «کوانتوم مکانیک»(3)بوجود می آید،و در فیزیک ذره ای یا فیزیک کوانتوم مکانیک که به مراتب از فیزیک نسبیت انشتین بالاتر است روابط جدیدتری را کشف می کنند.بنابراین این قانون جاذبه،قبل از نیوتن و بعد از نیوتن و زمان ما و بعد از ما یک حقیقت است،این جاذبه که فرق نکرده همان جاذبه است.هر فرمولی،هر رابطه ای که بین این دو جسم وجود دارد یک رابطه است،یک حقیقت است،از روز ازل تا به ابد یک حقیقت است،اما شناخت من از این حقیقت متغیر است،این من هستم که در طول زمان با تغییر علم و مغز و فکر خودم قادر هستم که از این قانون که حقیقتی واحد در این دنیاست چیزهای زیادتری را بشناسم.مطمئن هستم که امروز هم حقیقت مطلق آن را نفهمیده ام،آنچه را که از آن می فهمم یک حقیقت نسبی است و مسلما در آینده روابط کاملتری حتی از کوانتوم مکانیک برای ما حاصل خواهد شد.به این علت است که ما معتقدیم که این دنیای وجود و این قوانین و این عالم،وجود خارجی و مستقل از ذهن من دارد،اما شناخت من از این دنیا و از این قوانین ذهنی است.از اینجاست که این مکتب را مکتب تحققی می گوییم،مکتب تحققی،یا«رئالیسم».(4)همانطور که قبلا بیان کردم شهید مطهری در کتاب معروفی که بر نوشته علامه طباطبائی نوشته اند اسم آن را رئالیسم گذاشته اند.رئالیسم از رئالیته می آید،رئالیته یعنی واقعی،یعنی چیزی که واقعی است.ما نه ذهن گرا هستیم نه مادی گرا،بلکه واقعیت را می پذیریم.آن واقعیت چیست؟اینست که این دنیا واقعیتی دارد،مستقل از ذهن من،ولی شناخت من از این دنیا ذهنی است.این حقیقتی است،واقعیتی است.بنابراین مکتب ما مکتب رئالیسم است در مقابل مکتب آنها که ماتریالیسم است و مکتب اینها که ایده آلیسم است،مکتب ما مکتب رئالیسم یا به فارسی مکتب تحققی است.بنابراین اگر مارکسیستها بخواهند ایده آلیسم را بکوبند و بگویند همه مسلمانها و خداپرستان هم با آنها یکسانند،مرتجعند و غیره،این به هیچوجه صحیح نیست.چیزی را که شما در بحث با آنها مشخص خواهید کرد این است که اول خطوط را معین می کنید،که تو معتقد به چه هستی و ایده آلیست چه معنی داردو ما معتقد به چه چیزی هستیم.همانطور که گفتم شما قادر هستید که آنها را مجاب کنید که اشتباه فکر می کنند.شناختی که آنها معتقدند شناخت عینی است.در کتابی که استالین نوشته است در مورد شناخت می گوید که«ما قادر هستیم که حقیقت دنیا را بشناسیم»،در حالی که این لاف و گزاف است.حقیقت دنیا را هیچکس نمی تواند بشناسد،شناخت من از این حقایق نسبی است،شناخت من ذهنی است.بنابراین نه آنکه کسی بیاید و بگوید که ما به این دنیا شناخت عینی داریم،یعنی تمام حقایق را قادریم که بشناسیم،و نه آن کسانی که می گویند که اصلا دنیا وجود ندارد،وجود خارجی ندارد،هر چه هست ساخته و پرداخته ذهن من است،هر دو اشتباه می گویند،هر دو به افراط و تفریط می روند.در حالی که ما واقعیت را می پذیریم که دنیایی هست و واقعیتی مستقل از ذهن من وجود دارد،ولی شناخت من از این واقعیتها ذهنی است و با علم من و با زمان،تغییر و تکامل پیدا می کند،و این با منطق،با علم،با هر چه که بگویند سازگارتر است تا دو نظریه دیگری که چپی ها و راستی ها مطرح می کنند.بنابراین در زیربنای فلسفی طرز تفکر خود را درباره ماده بیان کردم،اما چیز دیگری را ما به آن معتقد هستیم و آن اعتقاد به ماده مستقل از ذهن است.می گوییم که ماده مستقل از ذهن وجود دارد،به اضافه می گوئیم اعتقاد به وجود ماوراء ماده هم داریم،آنرا ترد نمی کنیم.یعنی ما می گوئیم در این دنیا در عین حال که ماده را آنچنان که هست می پذیریم و به آن اعتقاد داریم،در ضمن معتقد هستیم که ماوراء ماده چیز دیگری هم هست،که روح باشد،یا خدا باشد،یا عالم غیب،یا ماوراء الطبیعه .ما معتقد هستیم که این قوانین و چیزهای دیگر که انشاء الله(تا آنجا که فرصت است)برای شما بحث می کنم درباره ماده صادق است،به چه معنی؟درباره نسبیت یا درباره مطلقیت یا چیزهای دیگری قوانینی ذکر خواهیم کرد،می گوئیم این قوانین مادی است و برای ماده صدق می کند ولی برای ماوراء ماده مسلما صدق نمی کند،این اختلاف بزرگی است بین ما و مارکسیستها که برای شما توضیح داده خواهد شد.
منبع:کتاب انسان و خدا نوشته شهدی دکتر چمران
به سید علی خامنه ای: