آقا نمی آیی؟
اللهم عجل لولیک الفرج
قلم شد مشت، جوهر آب دیده به لوح سینه ی هجران کشیده
نوشتم نامه ای با آه و زاری برای دلبر زیبا نگاری
به نام آنکه عشقت در دلم ریخت همو عشق تو با جانم در آمیخت
سلام ای دلبرم ای گل اوزارم سلام ای نازنین، زیبا نگارم
آقا خبر خواهی اگر از حال زارم ملالی نیست جز درد جدایی
کجایی ای گل نازم کجایی نه پنهانی که پیدایت نمایم
نه پیدایی تماشایت نمایم دو چشمم بی رخت نوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد دلم در کان عشق و احتیاج است
بیا ای مشتری جانم حراج است بهایش را بده نیمه نگاهی
زبرق چشم سوز دل سیاهی آقا غلط رفتم خطا گفتم ببخشا
جسورانه نمودم نامه انشا تو آن میکن که با آن میل داری
تو در هستی که صاحب اختیاری زدل غمنامه خود تا نوشتم
به بستم روی آن خوانا نوشتم فرستنده زمین ظلم و باطل
زشهر آینه از کشور دل خیابان جنون بازار غربت
درون نبش دار ظلم و غربت پلاک بی کسی در کوچه درد
غریب و خسته و تنها و شب گرد ولی گیرنده در صحرای غیبت
درون خیمه ی عشق و محبت رسد نامه به دست شاه و مولا
عزیز فاطمه مهدی زهرا(عج) سحر بود و دلم غرق نوا بود
همان نامه رسان باد صبا بود به دستش بوسه دادم گفتمش زار
جواب نامه ام را زود باز آر
مهدی جان باز جمعه ای نزدیک است و ما دل شاد
که شاید تو بیای
وای به آخرین ساعات روز جمعه
و انتظاری که تا جمعه ای دیگر خواهیم کشید

به سید علی خامنه ای: