نامه یک بیگناه به گناهکار
دوست عزیز به کدامین گناهم مرا میزنی؟ به کدامین گناه دهانم را به آتش میکشی؟ به کدامین گناه بسیجی را بر دهانم که از آن شعله به آسمان میزند می اندازی؟ آیا فکر میکنی من آدمخوارم؟
نه عزیز من یک سطل آشغال هستم. یک موجود بی جان که نه تنها بی ضرر بلکه فایده هم دارم. ولی تو چه؟ یک موجود جاندارکه نه تنها فایده ای نداری بلکه به همگان از من گرفته تا هم وطنان خودت ضرر میرسانی. چرا؟ حتما عقده ای هستی؟! یا روانی... یا یک بیمار... من هم نمیدانم ولی یک انسان سالم چنین کاری را نمیکند...
تو وقتی زورت به رقیبت نمیرسد عقده ات را بر روی سر من بی جان خالی میکنی... چرا؟ یا از من ضعیفتر سراغ نداری یا ... یا ... یاشو یادم نمیاد... خلاصه از تو بیزارم دور شو من کجا طاقت تو را دارم...
تا قبل از هشت ماه گذشته همیشه از گربه و موشها بیزار بودم چون بر دهانم چنگ میزدند و گاهی چیزهایی را که خورده بودم را از دهانم به بیرون می ریختند ولی دیگر از آنها دلخور نیستم چون آنها برای کار خود دلیلی دارند ولی تو چه؟ آیا مانند آنها در دهان من بدنبال روزی هستی؟!
یادم می آید در یک روز گرم تابستانی من و چند تا از دوستانم را به یک جا منتقل کرده و همه مارا به یک جا به آتش کشیدید... یادت هست که چقدر ناله و فریاد کشیدیم ... یادت هست که وقتی بدنم به سوختی درجه ۳ رسیده بود و دیگر دردی را نمیفهمیدم... باز هم راحتم نگذاشتید و با چوب و آجر بر تنم کوبیدید؟ در همان روز پدرم را در ۷ تیر - برادرم را در آزادی و شوهر خاله ام را در صد متر از من پائینتر به سرنوشت من دچار کردید ...
یکی از دوستان معتاد تو که در سرمای زمستان برای زنده ماندن در دهان من میخوابید در گرمای تابستان در اغتشاشات بر تنم سنگ میکوبید! داشت بخاطر پناه دادنش در زمستان از من تشکر میکرد. چرا؟ آیا جواب خوب بدیست؟
گروهی از دوستانت که من این سوالها را از آنها کردم در جواب گفتند که ما شما را به آتش میکشیم تا از گاز اشک آور در پناه باشیم وگرنه ما با شما مشکلی نداریم! که این جواب ایشان برای من بسیار مضحک و غیر قابل قبول بود چون روزهای زیادی را در خاطر دارم که حتی یک دانه گاز اشک آور شلیک نشد ولی باز ما به آتش کشیده شدیم. و اگر هم این حرف شما را قبول کنم نمیتوانم این را بپذیرم که اتوبوس و موتور مردم را نیز بخاطر رهایی از گاز اشک آور به آتش میکشیدید... یا شیشه بانک و منزل مردم را نیز برای رهایی از گاز اشک آور میشکستید ... شاید شکستن شیشه گاز اشک آور را خنثی میکند و ما خبر نداریم!
بعضی اوقات با گربه ها و موشها درد دل میکنم. آنها مرا درک میکنند و دلداریم میدهند... ولی شما چه؟ میدانم مثل دیگر دوستانت در جواب نامه ام همان حرفهای تکراری دوستانت را خواهی داد. همان حرفهایی را که اکثرا از ماهواره و شبکه های آنور آبی میشنوید. پسر عمویم در خارج زندگی میکند وقتی به او نامه نوشتم و اوضاع اینجا را توضیح دادم بسیار متعجب شد! میگفت در خارج کسی در شورشها و درگیریها به ما کاری ندارد ... بسیار اندک دیده شده که به ما آسیب بزنند. او در ادامه میگفت: ما از درگیریهای اینجا لذت میبریم! چون روزهای تکراری گذشته را از یادمان میبرد. و هر روز دعا میکنیم که مردم برای اعتراض به خیابانها بیایند...
وقتی حرفهای پسر عمویم را به خاطر میاورم دلم میشکند که من در کشور خود آسایش ندارم ولی او در غربت در آسایش است. دلم میشکند و همیشه به او و زندگیش حسودی میکنم. ولی باز هم دوست ندارم به خارج بروم. چون هنوز عاشق کسانی هستم که مرا دوست دارند و آزاری به من نمیرسانند. مانند رفتگر زحمت کش شهرداری... او بسیار مهربان و رئوف است
همیشه زخمهایم را مداوا میکند و گاهی در شبهای سرد زمستان مرا محرم خود دانسته و با من درد دل میکند. وقتی مرا هل میدهد و این طرف و آن طرف میکشد خستگی از بدنم خارج شده و چرخهایم را که از بی تحرکی به خواب رفته. دوباره جان گرفته و بدنم گرم میشود...
اگر همه این چیزها را فراموش کنم نمیتوانم این را فراموش کنم که عشق مرا از من گرفتید! او یک سطل آشغال بسیار زیبا و دوست داشتنی بود... همیشه در آنطرف خیابان به من نگاه میکرد... من هم همیشه غرق زیبایی او بودم... یادم نمیرود روزی را که وقتی رفتگر او را از کنارم رد میکرد. بوی عطر تنش چنان دلربا بود که دیوانه ام کرد. من هم ناخواسته دسته ام را به دسته اش چسباندم و با هم به راه افتادیم... با اینکه حرفهای زیادی را برای گفتن داشتم ولی نمیدانم چرا زبانم نمیچرخید! گویی قفلی بر زبانم زده بودند... قلبم به شدت میزد. چرخهایم میلرزید. تنم سست شده بود... ایکاش میتوانستم از این فرصت بدست آمده استفاده کنم و حرف دلم را به او بزنم بگویم که تمام دنیای من است... بگویم که اگر روزی او را نبینم دنیا بر سرم خراب میشود و...
خلاصه بدترین و تلخ ترین لحظه عمرم این بود که تو و دوستانت در جلوی چشمانم او را به آتش کشیدید و با سنگ و آجر بر او می زدید ... دوست داشتم من هم در کنار او بسوزم و دیگر در این دنیا نباشم... که خدا زود خواسته ام را مستجاب کرد. و خود تو مرا کشان کشان به طرف او کشیدی و کنار او به زمین زدی وقتی از درد ناله میزد گویی با پوتک بر سرم میکوبیدند. برای اینکه به او دلداری دهم دسته ام را به دسته اش چسباندم و محکم دسته اش را میفشردم
دیدم وقت بسیار کم است و در این فرصت کم باید حرف دلم را به او بزنم ... به او گفتم میدانستی که تمام عمر منی؟ میدانستی که دوست داشتم عروس مادرم شوی؟ میدانستی که همیشه در شبهای سرد زمستان در خواب تو را در لباس عروس میدیدم و سرما را فراموش میکردم؟ دوست داشتم با رفتگر مهربان به خواستگاریت بیایم و تو با سینی چای تشریف بیاوری و بگویی بفرمائید و من هم با خجالت و حیا نیم نگاهی به چشمانت میکردم و... و... و در آخر گفتم آیا برای من می آیی؟
وقتی این حرفها را شنید دسته اش را از دسته ام کشید و گفت: چرا حالا؟ چرا حالا که دارم میمیرم؟ همیشه منتظر بودم که این حرفها را از زبان تو بشنوم. همیشه سرمای زمستان و گرمای تابستان را با دیدن تو که در آنطرف خیابان به من نگاه میکردی را فراموش میکردم... وقتی به مادرم که در شهرستان نامه مینوشتم محال بود از تو چیزی ننویسم. پدرم میخواست مرا به زور به پسر عمویم بدهد ولی من بخاطر تو در روی ایشان ایستادم و سیلی محکمی خوردم... ولی با اینحال جواب من ....من... اه ... فرت...
تا قبل از اینکه جواب نهایی را به من دهد چشمانش بسته شد و دیگر حرفی نزد. هنوز که هنوزه من در خماری این مانده ام که جوابش چه بود...
نظر یادتون نره
یا علی (ع)
به سید علی خامنه ای: