شهيدسردارسرلشكرحاج احمدكاظمي

خدامي داندمن بارهاگفته بودم باشهيدخرازي راه افتاديم برويم براي قرارگاه،من جيب مي راندم وايشان بغل دست من نشسته بود،آمدونزديك ترشد،دستش راگذاشت روي شانه ام وگفت:«احمد،من آمده ام وهيچ كاري ندارم وهمين دوسه روزه شهيدمي شوم».ازاين روشن تروواضح تر؟وهمين هم شدوچه موقعي ايشان شهيدشد،دراوج پيروزي عمليات ودرموقعي كه

سختي ها پشت سرگذاشته شده بود و عمليات روبه اتمام بود(چايي كه اصلاً تصور نمي شد)يك گلوله زدند و همان يك گلوله فلسفه شهادت شهيدخرازي شد. با شهيدباكري ،دركناردجله باهم نشسته بوديم ، من رفتم قرارگاه آخرين وضعيت را گذارش دهم و صحبت كنم و براي ادامه عمليات به نتيجه برسيم، من ازپيش ايشان به اين طرف دجله آمدم و به قرارگاه رفتيم و طولي نكشيدكه برگشتم آمدم كناردجله قايقي نبود مرا ببرد، بامهدي تماس گرفتم و گفتم:«چه خبراست؟» ايشان جواب سؤال من را نداد و اين جمله را فرمود كه:«برادر احمد بيا اينجا ، اينجا جاي بسيار خوب و زيبايي است».