گفتگو با همسر جانباز
گفتگو با خانم كبري حسين زاده سعيد همسر«خسرو سليمي نيا»
مي خواهم خانم سليمي را بيشتر بشناسم!
كبري حسين زاده سعيد هستم،متولد 1349 تبريز؛6 خواهر و دو برادر هستيم.دوره راهنمايي را در مدرسه خيام خيابان شهريار خوانده ام و ديپلم را از دبيرستان امام خميني(ره)گرفته ام.
خانواده تان مذهبي بودند؟
بله،قبل از انقلاب روحيه مذهبي و معنوي در خانه ما حاكم بود.پدرم قبلاً كارمند شركت آب و فاضلاب بود كه بعد از انقلاب به سپاه منتقل شد.مادرم با آنكه بي سواد بود ولي مي توان گفت تاريخ شفاهي دوران انقلاب د سينه مادرم بود و در همه لحظه هاي پيروزي انقلاب حضور فعالي داشت و عمرش را واقعاً در راه انقلاب سپري كرده بود.
پدرم در تعاوني سپاه كار مي كرد و كارش رسيدگي به مجروحان جمگي بود و مدام به بيمارستانها و منازل براي عيادت جانبازان مي رفت.هر روز ساعت دو از سپاه مي آمد و تا غروب به همراه دوستانش به بيمارستان و خانه چندين مجروح جنگي مي رفتند.البته گاهي اوقات مادرم را هم با خودش مي برد و براي ديدارشان اغلب كمپوت و حوله مي بردند.با زحمت فراوان از بيت اما جمعه هزينه اي براي خريد لباس شويي براي جانبازان نخاعي كه شستشوي زيادي لازم داشتند،مي برد،يا از تاجرهاي بازار و اداره بازرگاني اجناسي مي گرفت و به جانبازان مي داد.بيشتر جانبازان به خانه ما رفت و آمد داشتند و در ارتباط بوديمو در بيشتر ميهماني هايمان جانبازان حضور داشتند.يادم مي آيدهر روز سر سفره از جانبازان تعريف مي كرد و مادرم گريه مي كرد و مادرم تعريف مي كرد و پدرم گريه مي كرد و ما هم شنونده بوديم و از دور با زندگي جانبازان آشنا بوديم و به نوعي آمادگي ذهني داشتيم.
با آقاي سليمي چطور آشنا شديد؟
پدرم وقتي به ديدار آقاي سليمي نيا رفته بود و شرايطش را ديده بود،خودش آدرس خانه مان را داده بود و گفته بود در اين آدرس دختري هست كه اگر برويد پيدايش مي كنيد؛به پدر و مادرش گفته بود چرا آقا خسرو را اينطور نگه داشته ايد.مشكلش با ازدواج حل مي شود و بايد ازدواج كند.
چرا؟
پدرم اعتقاد داشت فرد جانباز بايد هرچه سريعتر ازدواج كند و بايد يك نفر براي جانباز پشتيبان دائمي باشد تا از تنهايي درآيد؛خودش باعث و باني ازدواج جانبازان زيادي شده بود.
به شما اطلاع داده بودند كه چنين كاري كرده اند؟
نه!به من نگفته بودند ولي روحياتم را خوب مي شناختند و در خانه مان هميشه صحبت جانبازان بود.حتي به خانواده حاجي هم نگفته بودند كه دختر خودشان است و آنها براي بار دوم كه به خواستگاري آمدند و پدرم را در خانه ديدند خيلي تعجب كردند.
شما شرايطشان را مي دانستيد؟
نه نمي دانستم.آن روز روضه داشتيم و همه رفتند و دو نفر از خانمها ماندند.خواهرم گفت:«مثل اين كه خواستگار هستند»گفتم نه بابا!من وقتي اسم خواستگار را مي شنيدم وحشت مي كردم،19 ساله بودم و خواهر بزرگترم ازدواج كرده بود و حالا نوبت من بود.از شرايطش تعريف مي كردند كه خودش اينطوري مي رود و اينطوري برمي گردد و خودش غذا مي خورد.
چه حسي داشتيد؟
از اينكه داشتم به آرزويم مي رسيدم خوشحال بودم؛ولي لحظه تصميم گيري نهايي خيلي سخت بود و سه روز مداوم فقط فكر كردم و گريه كردم.تا جايي كه خواهران كوكترم مي شگفتند:«خانم ها به تو چي گفتند؟»
پس در اولين جلسه گفتند كه جانباز است؟
بله گفتند،ولي جلسه اول هر چه در اين مورد مي گفتند كه ماشين دارد و حقوق دارد،من اصلاً نمي شنيدم و با خودم مي گفتم اينها چه مي گويند.قبلاً هم ارادات خاصي به جانبازان داشتم.
پس علاقه داشتيد كه با يك جانباز ازدواج كنيد؟
بله خيلي مايل بودم.در مدرسه 4 دوست صميمي بوديم كه چهار نفرمان خيلي دوست داشتيم با جانباز ازدواج كنيم.با اين تفاوت كه آنها مدام اظهار مي كردند و من چيزي نمي گفتم.در نهايت هيچ كدام از آنها با جانباز ازدواج نكردند و من كه هميشه ساكت بودم و خدا مي دناد در دلم چه خبر بود،افتخار همسري جانباز نصيبم شد.
چرا اين روحيه در شما 4 نفر بود كه تصميم گرفته بوديد با جانباز ازدواج كنيد؟
ما چهار نفر از فعاليتهاي مدرسه و انجمن اسلامي و برنامه هاي دهه فجر با همديگر دوست شده بوديم.برادر يكي از دوستانم شهيد بود و اين در روحيه معنوي ما تأثير داشت.در زمان جنگ طوري بود كه هيچ كس به خودش فكر نمي كرد و همه به مملكت و دين فكر مي كردند مثلاً در خانه ما ،پدرم و دو برادرم در جبهه بودند و بدون اينكه فكر كنند كه 6 تا دختر و يك مادر و يك مادربزرگ در خانه هستند،به جبهه رفته بودند.نه تنها ما،بلكه همه اهالي محله و شهر اينطور فكر مي كردند.دلواپسي همه اين بود كه جبهه را چطور تأمين كنيم،البته هيچ كس به فكر خودش نبود كه زندگي خودم چطور مي شود؟فرزندانم چطور مي شوند؟مشكل همين بود!وظيفه آقايان اين بود كه به جبهه بروند و وظيفه خانمها هم پشتيباني جبهه اعم از بافتن لباسهاي مورد نياز جبهه،درست كردن ترشي و مربا و...بود.
به نظر ما چهار نفر،اينها كارهايي بودند كه همه مي توانستند بكنند.از خودمان مي پرسيديم كه ما چكار كنيم كه در حد رزمنده باشيم؟وچه كاري از دستمان برمي آيد؟و به اين نتيجه مي رسيديم كه مي توانيم با همسر شدن براي جانبازان كه از ياران شهدا بودند و به خواست خدا اينطوري برگشته بودند،وظيفه و دين خود را به انقلاب ادا كنيم و اگر اين تصميم را گرفته بوديم به خاطر اسلام و خدا بود.آن زمان خبري از حقوق نبود كه بگوييم شيفته پول شده بوديم.يعني همه در آن شرايط محو دين و مملكت و اسلام بودند و به ازدواج از نوع ديگر فكر نمي كرديم؛جالب اينكه اگر خواستگاري داشتيم كه فردي معمولي و اهل جبهه و جنگ نبود،اصلاً قبول نمي كرديم كه اين چطور آدمي است كه هيچ نقشي در جنگ ندارد و آنها را افرادي ترسو و كسي كه از اسلام جدا افتاده مي دانستيم و اجازه فكر كردن به اين نوع آدمها را به خودمان نمي داديم.به واسطه داشتن همين روحيات بود كه بار اولي كه در كنكور شركت كردم فقط رشته پرستاري را انتخاب كردم و با اين راه مي خواستم به جانبازان خدمت كنم.
الان از سه نفر ديگر خبر داريد؟
نه متأسفانه،ولي اين را مي دانم كه اين اواخر با كساني ازدواج كردند كه هيچ كدام جانباز نبودند.
دوستانم مي دانستندكه پدرم بااسايشگاه جانبازان خيابان بهار (جنب بيمارستان اسدابادي) درارتباط است وهميشه به كنايه مي گفتندكه كارتوراحت تروبا«بهار»است.
يعني چه بابهار؟
يعني همان خيابان بهاروارتباط پدرم بااسايشگاه واين كه درازدواج بافردجانبازمشكلي ندارم،چون خانواده ي انهابه ازدواج باجانباز راضي نبودند.
پدرومادرتان موافق بودند؟
پدرم خودش آدرس داده بود چون حاج آقاراازقبل مي شناخت.بعدهامادرم مي گفت كه پدرت خيلي علاقه داشت كه توباآقاخسروازدواج كني.ولي من درروزهاي تصميم گيري نهايي،حرفي يااظهارنظري ازپدرومادرم نشنيدم.مي گفتند:«خودت تصميم بگير»وهيچ نقشي درتصميم گيري ام نداشتندمثل اينكه غريبه اي به خواستگاري ام آمده ومرادركوچه ديده است.حجبوحياي ويژه اي پيش پدرداشتيم وفقط درمراحل جدي شدن تصميم بودكه پدرم براي شنيدن جواب نهايي به من گفت:«دخترم!آاخسروبراي هميشه چشم ندارد،براي هميشه دست ندارد.توكه اين تصميم را گرفته اي واقعاًمي تواني ؟!خودت راواقعاً اماده كرده اي ممكن است حرف هاي بسياري بشنوي،
ممكن است سختي هاي زيادي ببيني...»و بعد از اينكه«بله»را از من گرفت خيلي تشويقم مي كرد كه انتخابت عالي بود.البته من چند سال بعد متوجه شدم كه پدرم خودش آدرسمان را داده بود.
آقاي سليمي را ديده بوديد؟
نه نديده بودم.ولي قبلاً وصف فرد جانبازي با اين مشخصات را از زبان پدرم شنيده بودم و يراي مادرم تعريف مي كرد كه سوپ را اينطور مي خورد كه قاشق از دستش دررفت و مادر با اين حرف گريه ها كرده بود.
خودشان را كي ديديد؟
بعد از اينكه «بله»را به پدرم گفتم،قرار شد با حاج آقا حرف بزنم.
چقدر حرف زديد؟
5 دقيقه.
واقعاً5دقيقه؟!!
شايد هم كمتر از 5 دقيقه.چون حرفي براي گفتن نداشتم.نه ايشان حرفي داشتند و نه من.
توي اين چند دقيقه از چي صحبت كرديد؟
چيزي نگفتيم چون ايشان شرايط خاصي نداشتند و گفته بودند كه هر كسي كه مرا قبول مي كند،پس همه شرايط را دارد.البته براي من ايمان،سن و ميزان تحصيلات مهم بود.از لحاظ ايماني كه فوق العاده برايم قابل قبول بودند و 4 سال با هم فاصله سني داشتيم و بعد از مجروحيت داشتند درس مي خواندند و كلاس سوم دبيرستان بودند.البته يك شرط ديگري داشتم و آن اينكه آن سال از تربيت معلم قبول شده بودم و مي خواستم ادامه بدهم و ايشان هم گفتند كه چه بهتر.اما طوري در زندگي غرق شدم كه تربيت معلم را به كلي فراموش كردم؛مثل اينكه فقط منتظر رضايت ايشان بودم به طوري كه اگر«نه» مي گفت برايم نقطه ضعف به حساب مي آمد!!!آن زمان،زمان عمل بود،اما حالا همه فقط بلدند حرف هاي خوب بزنند.جمله هاي خوب...عبارات خوب...تشبيه هاي خوب.آن زمان اينطور نبود كه در جلسات مختلف با هم بنشينند و صحبت كنند.فقط مي گفتند كه اين فرد با ايمان و باخدايي است و اين هم دختر خوبي است؛يك بار هم تحقيق مي كردند و تمام.
قبول كنيد آن زمان راحتتر بود،چون يك آدم ضد انقلاب نمي توانست در جبهه باشد و همه به نوعي خالص بودند و شناسنامه و عملكرد هر كس در دستش بود و نيازي به معرفي خودش نبود.براي مثال شما به توضيح اضافي حاج آقا نيازي نداشتيد به عبارتي«رنگ رخسار خبر مي دهد از سر درون»!
اين تا حدودي درست است ولي قبول كنيم كه الان ازدواج ها سخت شده چون توكل به خدا خيلي كمرنگ شده است و به هيچ وجه با الان قابل مقايسه نيست.هرقدر توكل ها كمتر شده توجهات هم به همان نسبت كمتر شده است.الان ماديات خيلي مهمتر شده در صورتي كه آن زمان كاملاً برعكس بود.فاميلي داريم كه پارسال مهريه دخترش را زيارت چهارده معصوم گذاشت.باخودم گفتم:اي بيچاره،مرد اگر پول داشته باشد و دلش بخواهد صد دفعه هم به زيارت چهارده معصوم خواهد برد يا مثلاً به تعداد سال تولد يا به نيت 124 هزار پيغمبرهمان تعدادسكه،اگر راست مي گويي به نيت پيغمبر خاتم يك سكه قرار بده.
(باز بحث را به آن دوران مي برم)حتي عكسشان را هم نديده بوديد؟
نه،فقط تجسم مي كردم.داشتند شرايط جسماني اش راتوضيح مي دادندومي گفتند:«دوتاچشم ندارد...»،درچشم ماندنم وديگربقيه حرفشان رانشنيدم .آن روزهافكرمي كردم كه بااينكه دوست دارم اين كاررابكنم،ولي مباداروزي خسته شوم وديگرنتوانم ازعهده اين زندگي برآيم وحرفي بزنم ياكاري بكنم كه اين كار ضايع وتباه شود.گريه ام به خاطراين هابودوخيلي مي ترسيدم .قصه يك
روز ودوروزنبود،موضوع يك عمر زندگي بود.به خودم اطمينان نداشتم ولي ازخداكمك خاستم وخداهم واقعاًتنهانگذاشت وفوق العاده كمكم كرد.مادربزرگ مادري ام ،بانويي بسيارمؤمنه بود.رفتم دستش رابوسيدم وازاوخواستم دعايم كند.بعدازاينكه نمازش راخواندپيشاني ام رابوسيد
وگفت:«توهماني كه فكرش راكرده بودم،آخروعاقبت توخيلي روشن است.»؛خانئاده روي حرف
بزرگترهاخيلي حساب مي كردواگربزرگترهادعايمان مي كردند وتصميمي مي گرفتنداحساس
مي كرديم اين كاربه صلاحمان است؛درست برعكس حالاكه به حرف بزرگترهااصلاًاهميتي داده نمي شود.
همان مادربزرگي كه با هم زندگي مي كرديد؟
نه،مادربزرگ پدر ام با ما زندگي مي كرد كه قبل از ازدواجم به رحمت خدا رفت و من خيلي با او صميمي بودم.همه مي گفتند تو اگر ازدواج كني حاج خانم دق مي كند،چون به همخديگر خيلي وابسته بوديم.من او را حمام مي بردم و در غذا خوردن كمكش مي كردم تا جايي كه باهمديگر مي خوابيديم.
چرا خواهرهايتان اين كارها را برايش نمي كردند؟
از اول روحيه ام طوري بوده كه به پرستاري علاقه داشتم و خدمت به مادربزرگم را خيلي دوست داشتم،حتي وقتي بدحال ميشد اول از همه دست مرا مي گرفت.
پس بعد از تصميم نهايي،تاريخ عقد را مشخص كرديد؟
تاريخ عقد 26 مهر ماه 1368 مشخص شد،انروز آقاي هاشمي رفسنجاني كه آن زمان رئيس جمهور بودند،به تبريز مي آمدند و ما از دفترخانه وقت گرفته بوديم.قرار بود حاج آقا با پدرشان و من با پدرم به دفترخانه برويم،اما حاج آقا براي استقبال از آقاي هاشمي به فرودگاه رفته بودند و در عقدشان حضور نداشتند و غياباً به پدرشان وكالت داده بودند تا خطبه عقد خوانده شود.عقد را خواندند و كار به مهريه كشيد؛پدرم گفت:«چون ازدواج مقدسي است به نيت 14 معصوم 14 عدد سكه باشد»اما پدر حاج آقا قبول نمي كرد كه اصلاً امكان ندارد كار به اين بزرگي مي كنيد آن وقت فقط 14 سكه؟!خلاصه خيلي جر و بحث كردند و بعد از زحمت فراوان و با دلخوشي 14 عدد نوشته شد و فكر مي كنم تنها زني باشم كه مهريه ام را گرفته ام.
چطوري؟
براي مثال به حاج آقاگفته ام دوست دارم پولي دراختيارم باشد كه باآن احساني ياكمكي كنم ومي خواهم حتي شماهم ندانيدوفقط بين خداوخودم باشد .درواقع من وسيله باشم بين پول حاج آقاواحسان خدا؛چون هرثوابي داشته باشدمستقيماًبه خودحاج آقابرمي گردد،براي همين هم خودشان پيشنهاد دادندكه مهريه ام رابدهند تادرچنين كارهايي خرج كنم وهرازگاهي2يا3سكه
ميدادند.
دوباره برمي گردم به مراسم عقدتان.
بله ازآنجايي كه جانبازان پدرم راخوب مي شناختند وارادتشان خاص بودبعدازظهرهمان روز،جانبازان ديداري بارييس جمهوردراستانداري داشتندوتقاضاكرده بودندكه حتماًمراسم عقدي هم دراستانداري داشته باشيم.
مگرعقدتان رانخوانده بودند؟
دوستان جانبازحاج آقامي خواستند يك بارديگردرحضوررييس جمهورخوانده شودوماهم به صورت خانواده اي وباتمامي خواهرهاوبرادرها رفته بوديم كه گفتندفقط به عروس ودامادو
پدرومادرهايشان اجازهي ورودبه استانداري رامي دهند.خداسلامتشان دارد،حاج علي آقاصداقتي،
حاج آقارستمي وحاج رحيم صلحي راكه ايثاركردندوخودشان خواستنددربيرون استانداري بمانند
تاخانواده مابه جاي آنهابه داخل بروند.آقاي ملكوتي(امام جمعه وقت تبريز)نماينده ي من شدندوعقدخوانده شد. مراسم عقدمادرحضوررييس جمهورباعث تسهيل ازدواج بيشترجانبازان شد،
چون بعضي ازخانواده هااجازه نمي دادنددخترشان بافردي دراين شرايط ازدواج كندوشرايط سختي حاكم بود.آن زمان پدرم بادفترامام جمعه درارتباط بودوآقاي ملكوتي گفته بودند:«
حاج حميداين كارراازبلندگواعلام كنيد.»ومنظورشان اين بودكه اين كاررابه نحوه ي تبليغ كنيد؛
براي همين سپاه وبنيادبه صورت مشترك درسالن فتح خيبرمراسم بزرگي گرفتندكه تمامي سالن
پرازمدعوبودودختران بيشترمدارس ودانشگاههاومديرومعلمان مدرسه خودمان هم دراين مراسم
حاضربودندوطاق گل حجله زيبايي تزيين كرده بودند.هم حاج آقاوهم خودم صحبت كوتاهي دراين مراسم داشتيم.البته يك بارديگرهم درخانه خودمهن مراسم عقدمختصري براي فاميلمان داشتيم ومن كه ميخواستم ازدواجم بي سر صداوگمنام باشد،سه بارمراسم عقدداشتيم.
چرا؟
از زماني كه خودم را شناخته ام چون در خانه و فاميل خودمان به نوعي مطرح بودم،براي همين گمنامي را دوست داشتم و به مطرح شدن اعتقادي نداشتم و ندارم.
زماني كه زندگي تان را شروع كرديد فكر مي كرديد اينقدر زندگي با فرد جانباز سخت باشد يا اصلاًسختي احساس نكرديد؟
سختي زيادي داشته ام اما اصلاً ربطي به جانبازي همسرم نداشته است.اين را بگويم كه خدا به زندگي من نظر ويژه اي داشته و با تمام وجود،توجه و عنايتش را حس كرده ام.هر وقت از لحاظ جسمي خيلي احساس ضعف و خستگي مي كنم،از جايي كه خودم گمانم بهآن نمي رود،طوري از طرف خدا حمايت شده ام كه از خستگي جسمي خودم خجالت كشيده ام.بارها از طرف بنياد آمده اند كه مشكلي داريد؟!مگر زندگي بدون مشكل مي شود؟و با خودم گفته ام:«من اگر مشكلي داشته باشم چرا به شما بگويم،مشكل مرا كسي كه قرار است ببينئ،مي بيند
مثالي مي فرماييد؟
شما ماشاءالله خوب حرف مي كشيد!مثلاً بدون اينكه من پولي داشته باشم و ثبت نام كنم،در قرعه كشي حج تمتع انتخاب شدم.سال71 بود،در حالي كه خودم 21ساله بودم و پسرم هنوز شيرخواره بود.
رفتيد؟
حاج آقا راضي بود،اما پدرم مخالفت مي كرد و مي گفت:«بچه شيرخواره را كجا مي گذاري و مي روي؟حج تو در خانه ات هست،تو اگر به زندگي ات برسي به حج رفته اي»اما مادر حاج آقا با حرفهايش تشويقم مي كرد كه حتماً بروم:«ما 40 سال است آرزوي حج مي كنيم...تو بايد بروي،بچه را نگه مي دارم و به خسرو هم مي رسم»،به شوخي مي گفت:«تو اصلاً نگه داري بچه بلد نيستي،وقتي برگردي بچه را تپل كرده ام»در كل استان همسر شهيد و جانباز سرافراز،صمد زبر دست و من انتخاب شده بوديم كه در كمال ناباوري و با صرار و حمايت شهيد زبردست و مادر حاج آقا مشرف شديم.
از بچه هايتان بگووييد.
سعيد سال 69 به دنيا آمد كه امسال كنكور داد،سال 71 وحيد به دنيا آمد و حالا سوم دبيرستان است و دخترم حنانه هم كلاس پنجم ابتدايي است.
ارتباطشان با حاج آقا چطور است؟
رابطه خيلي خوبي دارند و در حقيقت براي هم دوست صميمي هستند و خيلي به هم محبت مي كنند،طوري كه بچه ها اصلاً احساس نمي كنند كه پدرشان نابيناست.اين مسأله طوري بين آنها جاافتاده كه شايد فكر مي كنند كه بابا نبايد چشم داشته باشد و اگر چشم داشت،بابا نيست.حاج آقا هم بيشتر مراعات حال بچه ها را مي كند براي مثال وقتي من خانه نيستم،با اينكه روشن بودن چراغ فرقي به حال نابينا نمي كند،اما چراغ ها را به موقع روشن مي كند تا بچه ها احساس دلتنگي نكنند.
بچه هادرموردپدرشان حساس نيستند؟
پسرهاحساس نيستند،ام دخترم پدرش راخيلي امتحان كرده مثلاًوقتي كوچ بودنقاشي مي كشيدومي پرسيد:«باباچي كشيدم؟»يامثلاًيكبارگفت:«نوشتن بلدي يانه»وحاج آقاهم بازحمت زيادخودكاررا
دردستانش گرفت واسم خودش ومنوپسرهايمان رانوشت.
مي خواهم سئلي بپرسم،اماشايدناراحت شويد.
بفرمايد.
تاحالاشده حتي به اندازه يك هزارم ثانيه ازتصميمي كه براي ازدواج باآقاي سليمي گرفته ايد،پشيمان شويد؟
(باحالت بغض)خدايم راشاكرم كه دراين21سال،حتي يك بارهم اين كلمه ازذهنم نگذشته است وبازهم خدايم راشاكرم.من مي گويم وارداين گودنمي شوم،حالاكه واردشده امديگرتمام شد،اگربه خاطرحقوقش امده ام،اگربه خاطرمشهورشدن به اين ازدواج تن داده ام واگرواگر...
فاميلهايتان چيزي نگفتند؟
نه كسي چيزي نگفت فقط عمه ام كه ساكن تهران بودوقتي خبرراشنيده،غش كرده بود.امابعداً
امدندوديدندپدرومادرهردوراضي به اين كارهستند.براي همين هيچ كس رودرروبه خودشان چيزي نگفت وهمه ي فاميلاحترامشان راحفظ مي كردندوتصميم شان براي همه محترم بود،چون چارچوبشان رابراي همه مشخص بودكه هركاري مي كنندبخاطراسلام وانقلاب است واين مسائل شوخي بردارنيست.
درتشييع شهداشركت مي كرديد؟
بله حتماً،به نظرم شركت درتشييع كمترين كاري است كه مي توان درحق شهداانجام دادوتاحالاازتشييع شهداجانمانده ام،قبل ازازدواجم به همراه خانواده مي رفتيم ومحال امربودكه مادرم به تشييع نرود.آن زمان دوتاازخواهرانم كم سن سال بودندوفقط به اين فكرمي كرديم كه مادرم بچه هارابغل نكند.چون خسته مي شودودرتشييع بعدي ازمامي خواهدكه يكي ازمادرخانه بماندوازبچه هامراقبت كند.براي همين بچه هاراماچندخواهربه نوبت بغل مي كرديم؛البته دوستانمان هم كمك مي كردندتادفعه بعدي يكيازمادرخانه نماند.حتي بعدازازدواجم بااين كه بچه هاخيلي كوچك بودنداماهميشه همراه خودم مي بردم وباتوجه به شرايط مان،نمي توانيم درمراسم هايي
مثل نمازجمعه ودعاي كميل به طومداوم شركت كنيم،امامحال است درتشييع شهداغائب باشيم وحتماًخانوادگي حاضرمي شويم.واقعتش اين است كه مابه شهداخيلي بدهكاريم ومعتقديم درروز
قيامت نمي توانيم ازحساب شهداپاك شويم.حالاائمه شايدازحساب مابگذرند،اماشهداادم هاي عصرمابودند؛مثل مابودند؛ارمان واهدافشان همه مثل هم بودند.من هميشه دعامي كنم،پيش شهدا
شرمنده نباشم ومطمئنم نمي توانيم سربلندباشيم،چون زندگي مان كوچك ترين شباهتي به زندگي
شهدانداردومعتقديم اگرپرونده ي اعمالمان ازدست شهدابگذرد،گذشتن ازبقيه مراحل راحت تر
است.
حرف هاي زيادي مانده است،امامي خواهم درفرصت ديگري مصاحبه كامل تري داشته باشيم يقين دارم بااين دل بزرگتان،به خاطرايجادمزاحمت دربعدازظهريك روزبلندتابستان مراببخشيد.
خواهش مي كنم،واقعيتش اين است كه راضي به زحمتتان نبودم وعرض قابلي نداشته وندارم ونمي خواستم به زحمت بيفتيد،ماكسي نيستيم كه مداوم مطرح شويم حالااگركاري كرده ايم به خاطرخدابوده است ومي خواهم بعضي حرف هادردلم بماند،همين...
به سید علی خامنه ای: